
بعد از ظهر روز چهارشنبه بود، از دانشگاه میومدم، هوا کم کم داشت تاریک می شد، خیلی تصادفی مجبور شدم از مسیر جدیدی بسمت خونه برم.
اونجا ایستگاه مینی بوس ها بود سوار مینی بوسی شدم که از مسیر خونه ما رد می شد. از اونجاییکه اول ایستگاهش بود بیشتر صندلی هاش خالی بودند ولی با اینحال من به عقب مینی بوس رفتم و روی یکی از صندلی های ردیف آخر نشستم.
مسافرا یکی یکی سوار می شدند، داشتم اونا رو برانداز میکردم و به این فک میکردم که اونا برای نشستن کدوم صندلی رو انتخاب می کنن و چطور تصمیم می گیرن؟ بیشتر بنظر میومد، هر جای خالی رو که می دیدن بیدرنگ می نشستن و اصن به این موضوع که کجا بنشینن فکر نمی کردن، تو همین حال و هوا بودم که با صدای دختر خانمی به خودم اومدم یه دختر بلوند و زیبا روی.
اولش گیج شده بودم و اصن نشنیدم که چی گفت، ولی از نگاهش متوجه شدم که می خواد کنار پنجره بنشینه و بخاطر همین خودم رو کمی کنار کشیدم تا بتونه راحتتر رد بشه و بشینه.
برام تعجبآور بود که چرا بین اینهمه صندلی درست ردیف آخر رو انتخاب کرده در صورتی که صندلی های خالی دیگه ایی هم وجود داشت که میتونست بنشینه. به هر صورت از اینکه کنار من نشسته بود احساس خوبی داشتم و البته این یه حس مسخره ای بود که می تونس در اون حال به آدم دست بده.
به هوایه اینکه بیرون رو نگاه کنم به صورتش خیره شدم آرایش لایتی داشت و هنوز استایل دخترونه اش رو حفظ کرده بود. خیلی دوس داشتم بتونم باهاش حرف بزنم ولی اینجور مواقع زبونم کاملن بند میاد و اصن یه کلمه هم نمی تونم حرف بزنم. نمی دونم چرا هر وقت یه حس خاصی نسبت به یه دختر دارم و ازش خوشم میاد کلن جلوش گیج میشم و تمام اختیارم رو از دستم میدم و برعکس وقتی هیچ حسی نسبت بهش نداشته باشم راحت ترم.
از کتاب تویه دستش متوجه شدم هنر می خونه ولی دقیقن نمی دونستم چی، ولی به هر حال همین برای شروع یه گفتگوی ساده کافی بود بخاطر همین با این سؤال که هنر می خونید؟ سر صحبت رو باهاش باز کردم.
خیلی آروم و راحت جواب میداد و این کمک بزرگی بود که به من میکرد. لحن صداش دلنشین بود و من بیشتر شیفته اش میشدم و مدام، این فکر که مسیر در حال تموم شدنه من رو آزار میداد از طرفی، کار دیگه ایی هم نمی تونستم انجام بدم یا اگرم میشد انجام بدم من بلد نبودم و یا اصن به فکرم نمی رسید. به هر حال دست بر قضا اون جلوتر از من باید پیاده میشد برای همین من بلند شدم و در صندلی جلویی که خالی شده بود نشستم تا اون راحتتر بتونه رد بشه. وقتی از کنارم رد شد با صدای لرزانی از من خداحافظی کرد که هر دوش عجیب بود، هم خداحافظیش و هم لرزان بودن صداش.
در ادامه مسیر همهاش تو این فکر بودم که آیا می تونم دوباره اون رو ببینم یا نه؟ و به خودم وعده می دادم که حتمن می تونم چون اینطور که معلوم شده بود اون از دانشگاه میومد پس مسیرش حتمن همین بوده و من به احتمال زیاد مجددن می تونستم اون رو ببینم.
یه هفته ایی با خیالش درگیر بودم و بی صبرانه منتظر روز چهارشنبه بودم تا اینکه این روز هم رسید بلافاصله بعد از اینکه کلاسم تموم شد خودم رو به همون ایستگاه مینی بوس ها رسوندم. خیلی زودتر از ساعت دفعه پیش اونجا بودم و این بنظرم کار درستی بود چون اگر اون زودتر میرسید من می تونستم بازم اون رو ببینم.
دقیقه ها می گذشتن و مینی بوسها یکی بعد از دیگری پر می شدن و حرکت می کردن ولی خبری ازش نشد که نشد،حالا دارم فکر میکنم به اینکه شاید اون هم تصادفن اون روز مسیرش تغییر کرده بود و مجبور شده بود از اون مسیر بیاد و حالا دیگه از اونجا نمیومد و شایدم مسیر معمولش بوده و بعد از اون روز درست مثل من، تصادفن مسیرش تغییر کرده باشه و همونطور که مسیر من رو تغییر داده بود و دایمن من از همون مسیر میرفتم، مسیر اون رو هم تغییر داده باشن و دایمن اون از مسیر دیگه ایی میره... .
پی نوشت: البته اصلن مهم نیست ولی این فقط یه داستان تخمیه که نه سر داره ونه، ته و نه مفهوم مثل همین پی نوشت.
پی پی نوشت:یادداشت های چرکنویسم رو که چک می کردم این مطلب رو که واسه خیلی وقت پیشا بود دیدم.