وبلاگicon
اینجا هیچ جا نیست!

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

میلی برای خندیدن ندارم  (شعرواره)

جمعه 7 بهمن ماه سال 1390 ساعت 4:09 PM


امشب خیالی نیست

اگر رویایی ندارم

امشب طولانیست

چون در خاطره ام آمده ام تا پیش تو

از تو تاکنون را امشب دوره می کنم

طولانیست اما تنها نیمه ایی میطلبد

باقی شب را از خود خارج می شوم

چای نیز باید خورد

من نه،

این تن خسته

گامهایم هم رفیق خیابانند پس بیرون نیز می روم

برای چشمانم نیز خوب است که می روند به ملاقات آسمان

به این می گویند با یک تیر، دو نشان

برای خودم نیز وقتی هست

موقعی که همه خوابند

از سکوتی کر کننده

تنهاییم از خواب می پرد

باهم سکوت می گوییم و باز تا فتح صبح مسابقه می گذاریم

تیز است و چابک

اول دوم شدن اهمیتی ندارد

مهم فکری است که باید دویده باشد

از سکوت ما چای نیز می خوابد

و گهواره اش را کنار پنجره می گذارم

که اگر با خورشید بیدار شد

او را نیز مزه مزه کنم

هنوز شب است

سکوت این را می گوید

تا صبح آنقدر وقت داریم که به سالها برویم

به ملاقات و اولین نیمکت که خستگی هایمان را جا گذاشتیم

به همان زیرزمینی که اسمش رستوران بود

معده هایی که از خنده سیر شده بودند

باورت نمی شود!

هنوز هم هست با همان منوی خنده دار

اما دیگر ممنون،

میلی برای خندیدن ندارم.


           

یاد .... داشت  (داستان)

دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1390 ساعت 1:05 PM


بعد از ظهر روز چهارشنبه بود، از دانشگاه میومدم، هوا کم کم داشت تاریک می شد، خیلی تصادفی مجبور شدم از مسیر جدیدی بسمت خونه برم.

اونجا ایستگاه مینی بوس ها بود سوار مینی بوسی شدم که از مسیر خونه ما رد می شد. از اونجاییکه اول ایستگاهش بود بیشتر صندلی هاش خالی بودند ولی با اینحال من به عقب مینی بوس رفتم و روی یکی از صندلی های ردیف آخر نشستم.

 مسافرا یکی یکی سوار می شدند، داشتم اونا رو برانداز می‌کردم و به این فک می‌کردم که اونا برای نشستن  کدوم صندلی رو انتخاب می کنن و چطور تصمیم می گیرن؟  بیشتر بنظر میومد، هر جای خالی رو که می دیدن بی‌درنگ می نشستن و اصن به این موضوع که کجا بنشینن فکر نمی کردن، تو همین حال و هوا بودم که با صدای دختر خانمی به خودم اومدم یه دختر بلوند و زیبا روی. 

اولش گیج شده بودم و اصن نشنیدم که چی گفت، ولی از نگاهش متوجه شدم که می خواد کنار پنجره بنشینه و بخاطر همین خودم رو کمی کنار کشیدم تا بتونه راحتتر رد بشه و بشینه.

 برام تعجب‌آور بود که چرا بین اینهمه صندلی درست ردیف آخر رو انتخاب کرده در صورتی که صندلی های خالی دیگه ایی هم وجود داشت که میتونست بنشینه. به هر صورت از اینکه کنار من نشسته بود احساس خوبی داشتم و البته این یه حس مسخره ای بود که می تونس در اون حال به آدم دست بده.

به هوایه اینکه بیرون رو نگاه کنم به صورتش خیره شدم آرایش لایتی داشت و هنوز استایل دخترونه اش رو حفظ کرده بود. خیلی دوس داشتم بتونم باهاش حرف بزنم ولی اینجور مواقع زبونم کاملن بند میاد و اصن یه کلمه هم نمی تونم حرف بزنم. نمی دونم چرا هر وقت یه حس خاصی نسبت به یه دختر دارم و ازش خوشم میاد کلن جلوش گیج میشم و تمام اختیارم رو از دستم میدم و برعکس وقتی هیچ حسی نسبت بهش نداشته باشم راحت ترم.

از کتاب تویه دستش متوجه شدم هنر می خونه ولی دقیقن نمی دونستم چی، ولی به هر حال همین برای شروع یه گفتگوی ساده کافی بود بخاطر همین با این سؤال که هنر می خونید؟ سر صحبت رو باهاش باز کردم.

خیلی آروم و راحت جواب میداد و این کمک بزرگی بود که به من می‌کرد. لحن صداش دلنشین بود و من بیشتر شیفته اش میشدم و مدام، این فکر که مسیر در حال تموم شدنه من رو آزار میداد از طرفی، کار دیگه ایی هم نمی تونستم انجام بدم یا اگرم میشد انجام بدم من بلد نبودم و یا اصن به فکرم نمی رسید. به هر حال دست بر قضا اون جلوتر از من باید پیاده میشد برای همین من بلند شدم و در صندلی جلویی که خالی شده بود نشستم تا اون راحت‌تر بتونه رد بشه. وقتی از کنارم رد شد با صدای لرزانی از من خداحافظی کرد که هر دوش عجیب بود، هم خداحافظیش و هم لرزان بودن صداش.

 در ادامه مسیر همه‌اش تو این فکر بودم که آیا می تونم دوباره اون رو ببینم یا نه؟ و به خودم وعده می دادم که حتمن می تونم چون اینطور که معلوم شده بود اون از دانشگاه میومد پس مسیرش حتمن همین بوده و من به احتمال زیاد مجددن می تونستم اون رو ببینم.

یه هفته ایی با خیالش درگیر بودم و بی صبرانه منتظر روز چهارشنبه بودم تا اینکه این روز هم رسید بلافاصله بعد از اینکه کلاسم تموم شد خودم رو به همون ایستگاه مینی بوس ها رسوندم. خیلی زودتر از ساعت دفعه پیش اونجا بودم و این بنظرم کار درستی بود چون اگر اون زودتر می‌رسید من می تونستم بازم اون رو ببینم.

دقیقه ها  می گذشتن و مینی بوسها یکی بعد از دیگری پر می شدن و حرکت می کردن ولی خبری ازش نشد که نشد،حالا دارم فکر می‌کنم به اینکه شاید اون هم تصادفن اون روز مسیرش تغییر کرده بود و مجبور شده بود از اون مسیر بیاد و حالا دیگه از اونجا نمیومد و شایدم مسیر معمولش بوده و بعد از اون روز درست مثل من، تصادفن مسیرش تغییر کرده باشه و همونطور که مسیر من رو تغییر داده بود و دایمن من از همون مسیر می‌رفتم، مسیر اون رو هم تغییر داده باشن و دایمن اون از مسیر دیگه ایی میره... .

 

پی نوشت: البته اصلن مهم نیست ولی این فقط یه داستان تخمیه که نه سر داره ونه، ته و نه مفهوم مثل همین پی نوشت.

پی پی نوشت:یادداشت های چرکنویسم رو که چک می کردم این مطلب رو که واسه خیلی وقت پیشا بود دیدم.


           

چوپونیزم  (درنگ گاه)

جمعه 23 دی ماه سال 1390 ساعت 01:44 AM

 

قطوری کتاب تاریخ فقط به خاطر شرح حضور آدمای بزرگ و اتفاقات خوب نیست که بخش عمده ای از اون بخاطر حضور آدمای بد و اتفاقات بد است.

ده ما یه چوپون داره که واسه خودش جز آدم معروفاس و چند صفحه ای از کتاب تاریخ رو به خودش اختصاص داده البته چوپون ما جز آدم خوباس اون خیلی دانشمند یعنی از اون دانشمندتر وجود نداره اینکه چطور یه چوپون می تونه دانشمند باشه برای من هم که اوایل از سواد کمتری برخوردار بودم پذیرفتنش آسون نبود ولی الان مدتهاست که میبینم اون وجودش برای ده ما نه تنها لازمه بلکه حتی کافیه چون ده ما الان سرآمد همه دهات های اطراف شده و بخاطر حضور اون دیگه نیاز به متخصص نداریم در همه حوزه ها نظرات نغز و هشیارانه ای داره.

چوپونیزم یکی از نظریات فوق العاده در عصر حاضره که شاید کمتر یا اصن به گوشتون نخورده باشه ولی این موضوع که خوب بودن یک چیز مساوی معروفیت اون چیز نیست خودش یه اصل در نظریه چوپونیزمه. قبل از اینکه با وجود مبارک چوپونمون آشنا بشیم تنها مدرسه ما بچه های ما رو با انواع اقسام علوم  که هیچ سودی برای دهمون نداشت آشنا  می کرد بعد از حضور چوپون در راس همه امور ده، الان اون تنها مدرسه رو خراب کردند و بجاش یه میدون درست کردند که وسطش یه مجسمه خر گذاشتند که به میدون خر معروف شده و نشونه دهنده یه دوره گذار دهمون از عصر جاهلیت هست حالا هر روز ما موقع رفتن سر زمین ها به اون مجسمه خر که نماد دوران جاهلیت دهمون بود بر می خوریم. هر ساله هم همه دور اون میدون جمع میشیم و اون روز رو جشن میگیریم.

 اگرچه ده ما ده ها فرسنگ با شهر های بزرگ فاصله دار ولی ما همه از این فاصله خوشحالیم چون این فاصله خودش باعث اصطکاک حداقلی بین ده ما با شهر شده و از این نظر چوپون ده ما می گه باید خیلی هم خوشحال باشیم. البته اون فاصله را  فاصله از بدیها توصیف می کنه و سرعت پیشرفت شهریها ها رو سرعت پیشرفت در فساد میدونه. بر اساس نظریه چوپونیزم، همه جوامع دارای حرکت هستند ولی باید این حرکت با حداقل سرعت صورت بگیره، به این معنی است که خیلی یواش تر و دیرتر به گرداب فساد وارد می شیم هر چند که با توجه به نظریه چوپونیزم ورود به گرداب فساد نتیجه محتوم همه جوامع است ولی تا اونجاییکه میشه باید از سرعت کم کرد! با این حال ما خیلی خوشحالیم و هیچ مشکلی نداریم و اصن نمی دونیم مشکل چی هست که حالا ببینیم داریمش یا نه. حالا ما هر روز صبح مثل گوسفندا از خونه هامون می زنیم بیرون و شب مثل گوسفندا بر می گردیم به خونه.


           

بی حوصلگی که عنوان نداره!  (افاضات روزانه)

پنجشنبه 8 دی ماه سال 1390 ساعت 7:19 PM

ترم داره تموم میشه و من هنوز لای بعضی از کتابا رو باز نکردم ، کارها تو شرکت زیاد شده و مسئولیت ها افزایش پیدا کرده و من همچنان بدون اینکه خم به ابرو بیارم دارم همه رو انجام میدم. خب تو ذهنم یه حساب کتابایی دارم. تا ببینیم چی میشه.

با زینا دیشب رفتیم بیرون همین اطراف یه کافی شاپ جدید راه افتاده فضاش باحاله. بعد مدتها می گفت چه عجب؟ نمی تونستم بگم اون رو هم مجبوری اومدم، چون واقعن حسش رو نداشتم. مشخص بود از دستم ناراحته ولی با این حال سعی می کرد به روم نیاره.

 

سالروز تولد زنی است که شهامتش در بیان را باید ستود، باید فروغ را ستود، باید شعرهایش را خواند و شهامتش را از بر کرد.

بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری

فدای لحظه ای شادی کن این رؤیای هستی را

لبت را بر لبم بگذار کز این ساغر پر می

چنان مستت کنم تا خود بدانی قدر مستی را

دعوت – کتاب  اسیر- فروغ فرخ زاد


           
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

محبوب کنید!